گرفتار

لب خشکم ببین چشم ترم را

بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد

رسید آن دم که بگشایی پرم را

 

فریدون مشیری

انتظار...

انتظار...شیش حرف و چهار تا نقطه...کلمه ی کوتاهیه ولی سخت میشه درکش کرد... امروز یه روز جدیده ولی خورشید مثل روزای دیگه طلوع کرد... معلوم نیست فردا چی میشه... به انتظار!؟ شاید اصلا طلوع نکرد...

دوباره بگو

باز هم بگو و دوباره بگو که به من عشق می ورزی تکرار این واژه باید همچون آوای فاخته ای درآید وبدان که بدون آوای فاخته بهار هرگز با همه ی سرسبزی اش به کوه و دشت و دره و جنگل پای نمیگذارد الیزابت بروت برونینگ

بخت بد

در کشوری شاهی بود.برای سرگرمی خود یک بازی ساخت که دو نفر روی ترازو روند هرکس وزن کمتری داشت کشته شود.ازبخت بدم من و یارم مقابل هم افتادیم و من برای اینکه او زنده بماند ۱۰روز چیزی نخوردم  و روز مسابقه خود را سبک گرفتم غافل از اینکه یارم به پاهای خود وزنه بسته بود.....

f.t.t.p     

بازم بدون قرار قبلی

 بازباران بی ترانه 

 گریه هایم بی بهانه   

 میخورد بربام قلبم  

 خسته است این قلب سردم  

 انتظار دیدن تو   

 دیدن خندیدن تو  

 باز ویران کرده قلبم   

 این قرار دیدن تو          شعله