کبوتر و پنجره

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

مهربان

چنین با مهربانی خواندنت چیست؟

بدین نامهربانی راندنت چیست؟

بپرس از این دل دیوانه ی من

که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست؟

گرفتار

لب خشکم ببین چشم ترم را

بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد

رسید آن دم که بگشایی پرم را

 

فریدون مشیری

انتظار...

انتظار...شیش حرف و چهار تا نقطه...کلمه ی کوتاهیه ولی سخت میشه درکش کرد... امروز یه روز جدیده ولی خورشید مثل روزای دیگه طلوع کرد... معلوم نیست فردا چی میشه... به انتظار!؟ شاید اصلا طلوع نکرد...

دوباره بگو

باز هم بگو و دوباره بگو که به من عشق می ورزی تکرار این واژه باید همچون آوای فاخته ای درآید وبدان که بدون آوای فاخته بهار هرگز با همه ی سرسبزی اش به کوه و دشت و دره و جنگل پای نمیگذارد الیزابت بروت برونینگ

بخت بد

در کشوری شاهی بود.برای سرگرمی خود یک بازی ساخت که دو نفر روی ترازو روند هرکس وزن کمتری داشت کشته شود.ازبخت بدم من و یارم مقابل هم افتادیم و من برای اینکه او زنده بماند ۱۰روز چیزی نخوردم  و روز مسابقه خود را سبک گرفتم غافل از اینکه یارم به پاهای خود وزنه بسته بود.....

f.t.t.p     

بازم بدون قرار قبلی

 بازباران بی ترانه 

 گریه هایم بی بهانه   

 میخورد بربام قلبم  

 خسته است این قلب سردم  

 انتظار دیدن تو   

 دیدن خندیدن تو  

 باز ویران کرده قلبم   

 این قرار دیدن تو          شعله